![]() |
![]() |
|
| دل ما زندونی نیست چند روزی مهمون تنه .. .. این روزا فرصت خوبی واسه عاشق شدنه |
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 28 اسفند1384ساعت 10 AM توسط الهه |
|
![]() مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید
سلام بچه ها عیدتون مبارک.امیدوارم سال خوبی داشته باشید و هر چی از خدا می خوایید بهتون بده(البته اگه به صلاحتونه).سر سفره های ۷سینتون ما رو از یاد نبرین.دوستداره شما الهه. ................................................................................................... راستی خدا به دادمون برسه امسال ساله سگه.
راستی ۱۹فروردین تولده منه.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 26 اسفند1384ساعت 4 PM توسط الهه |
|
سلام بچه ها .از وقتی که بلیط های مشهد و تو دستام گرفتم دیگه آروم و قرار ندارم. چه صف طولانی بود این صف ۲۱ ساله.آخر آقا خواست که من بی لیاقتم به پابوسش برم.هی خدا خدا میکنم زودتر برم و برسم. چنان گنجشک می سایم سرم را روی ایوانت
که تا یک لحظه بالم حس کند گرمای دستانت تو خورشیدی و این گنجشک کوچک از تو می خواهد تمام عمر خود را سر کند در کنج ایوانت ....
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 18 اسفند1384ساعت 6 PM توسط الهه |
|
|
سلام بچه ها حالتون چطوره؟ مرسی از نظرای قشنگتون.راستش این داداشی ما یه کم وقت نداره که یه دستی به این وبلاگ بکشه.منم دست تنها موندم.اگه یکم دیر به دیر آپ میکنم مال اینه.البته اگه خدا بخواد در برنامه ی چند ساله ی پنجم حتما این وبلاگ تغییرات اساسی خواهد کرد.البته با نظرای خوب شما.
براتون یه عکس میذارم که خودم خیلی دوستش دارم شایدم قبلا دیده باشید ولی من هر بار میبینم حال عجیبی میشم.
کاشکی ما آدما هم انقدر نسبت به هم با عاطفه بودیم.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 15 اسفند1384ساعت 7 AM توسط الهه |
|
Will you dance with me my darling, Will you hold me oh so close? Will you whisper love into my ear, That’s when I feel your love most?
As the music plays so softly And you gently pull me close, Words could never explain The way my face just glows.
There's nothing that's so sweet As my face against your cheek. Even when the music stops, We'll never miss a beat. Let our life be one big dance, That never comes to a close. And let us make a promise, Our love shall always grow.
If you will dance with me, I'll sing to only you, And as we leave the dance floor, We'll make love the whole night through.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 12 اسفند1384ساعت 7 AM توسط الهه |
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 10 اسفند1384ساعت 8 PM توسط الهه |
|
|
چرا ما آدما انقدر باید راجع به زندگیه هم نظر بدیم؟ چرا همه منتظریم که یکی بمیره بریم حلواشو بخوریم؟چرا ما آدما اصلا مراقب حرف زدنمون نیستیم؟ چرا گاهی وقتها با حس نزدیک بودن به طرفمون حرفی بهش میزنیم که دشمنشم بهش نمی زنه؟ چرا ما آدما با نظر ها و دخالتهامون عرصه رو انقدر واسه یکی تنگ می کنیم که یه جووون آرزوی مرگ بکنه؟ چی به من و شماها می رسه؟؟ها؟؟ مگه این طور نیست که همه آدما تو زندگیشون مشکل دارن؟؟ نگید نه که باورم نمیشه. همه یجوری تو زندگی می لنگن. ولی مگه این عیبه؟؟ نه به خدا این عیب نیست. بعضیهاش امتحانه و بعضیهاشم تنبیه خداونده. ولی به خدا همه کم و زیاد دارن. یکی از بچش میناله. یکی از مریضی. یکی از گذشته و تجربه تلخشو .... ولی بیایید با انگشت گذاشتن روی نقطه ضعف های آدما دردشونو بیشتر نکنیم. اگه درمون نیستیم لا اقل مایه ی عذاب هم نباشیم. خیلی دلم گرفته. بغضی که تو گلومه با این که ترکیده ولی درمون دلم نشد. هنوز سنگینیشو تو گلوم حس میکنم.آخ که آدم وقتی از عزیزترین کسش حرفی بشنوه (که بشه انگشت رو زخم ) چقدر سخته.ولی عیب نداره. شاید اگه آدما به هم طعنه نمی زدن بازم اشتباه می کردن.بازم تجربه های تلخشون تکرار میشد.شاید باید شنید و سوخت و تحمل کرد.شاید آدما خواسته یا نا خواسته با زخم زبوناشون آدم و تنبیه میکنن که دیگه اشتباه نکنی.ای خدا شکرت. حتی به سختیها.حتی به امتحانهای سختت.فقط تحملشم بهمون بده. عزیز جونم دلم می خواست اینجا بودی. خیلی دوستت دارم.وجود تو نعمت برام.هر جا هستی خوب و خوش باشی.خودتم می دونی که وب ساختن منم به عشق تو بود.دلم میخواست از راه دور با حرفام برات یادگاری بذارم . دوستت دارم قشنگ من . |
|
+ نوشته شده در
شنبه 6 اسفند1384ساعت 7 AM توسط الهه |
|
|
مگر چشمان ساقی بشکند امشب خمارم را
بهشت عشق من در یادها گم شد مگر از جام می گیرم سراغ چشم یارم را !
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 5 اسفند1384ساعت 7 AM توسط الهه |
|
|
گمگشته بعد از آن دیوانگی ها ای دریغ باورم ناید که عاقل گشته ام گوییا او مرده در من اینچنین خسته و خاموش و باطل گشته ام هر دم از آیینه می پرسم ملول چیستم دیگر، به چشمت چیستم؟؟ لیک در آیینه میبینم که وای سایه ای هم زآنچه بودم نیستم همچو آن رقاصه هندو به ناز پای می کوبم ولی بر گور خویش وه که با صد حسرت این ویرانه را روشنی بخشیده ام از نور خویش ره نمی جویم به سوی شهر روز بی گمان در قعر گوری خفته ام گوهری دارم ولی آن را ز بیم در دل مرداب ها بنهفته ام می روم...اما نمی پرسم ز خویش ره کجا؟؟...منزل کجا؟؟...مقصود چیست؟ بوسه می بخشم ولی خود غافلم کاین دل دیوانه را معبود کیست او چو در من مرد ناگه هر چه بود در نگاهم حالتی دیگر گرفت گوییا شب با دو دست سرد خویش روح بی تاب مرا در بر گرفت آه...آری...این منم...اما چه سود او که در من بود،دیگر نیست،نیست می خروشم زیر لب دیوانه وار او که در من بود آخر کیست،کیست؟؟
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 3 اسفند1384ساعت 11 AM توسط الهه |
|
|
I'm waiting for you
مدامم مست می دارد نسیم جعد گیسویت خرابم می کند هر دم فریب چشم جادویت پس از چندین شکیبایی شبی یارب توان دیدن که شمع دیده افروزیم در محراب ابرویت سواد لوح بینش را عزیز از بهر آن دارم که جان را نسخه ای باشد ز لوح خال هندویت تو گر خواهی که جاویدان جهان یکسر بیارایی صبا را گو که بردارد زمانی برقع از رویت و گر رسم فنا خواهی که از عالم بر اندازی برافشان تا فرو ریزد هزاران جان ز هر مویت من و باد صبا مسکین ،دو سرگردان بی حاصل من از افسون چشمت مست و او از بوی گیسویت ز هی همت که حافظ راست ازدنیا و از عقبی نیاید هیچ در چشمش به جز خاک سر کویت « حضرت حافظ »
تقدیم به عزیزترین عزیز دنیا(دوستت دارم) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 2 اسفند1384ساعت 10 AM توسط الهه |
|
|
قهر نگه دگر به سوی من چه می کنی چو در بر رقیب من نشسته ای به حیرتم که بعد از آن فریب ها تو هم پی فریب من نشسته ای به چشم خویش دیدم آن شب ای خدا که جام خود به جام دیگری زدی چو فال حافظ آن میانه باز شد تو فال خود به نام دیگری زدی برو..برو..به سوی او،مرا چه غم تو آفتابی...او زمین...من آسمان بر او بتاب زان که من نشسته ام به ناز روی شانه ی ستارگان بر او بتاب زآنکه گریه می کند در این میانه قلب من برای او کمال عشق باشد این گذشتها دل تو مال من،تن تو مال او تو که مرا به پرده ها کشیده ای چگونه ره نبرده ای به راز من؟؟ گذشتم از تن تو زآنکه در جهان تنی نبود مقصد نیاز من اگر به سویت این چنین دویده ام به عشق عاشقم نه بر وصال تو به ظلمت شبان بی فروغ من خیال عشق خوشتر از خیال تو کنون که در کنار او نشسته ای تو و شراب و دولت وصال او گذشته رفت و آن فسانه کهنه شد تن تو ماند و عشق بی زوال او! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1 اسفند1384ساعت 1 PM توسط الهه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سلام من الهه 22 سالمه و به اتفاق داداشم سینا جان که 20 سالشه تو این وبلاگ مطلب مینویسیم.
|
| پیوندهای روزانه |
|
نازنین یار یلدا جان آقا آرشیا مریم جان آقا مسعود آقا نمو با یاد اووو نازنین تنهای تنها ریکا خانم حرفهای نگفتنی آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
فروردین 1387 آذر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 |
| نویسندگان |
|
الهه سینا |
|
RSS
|
تا آخرین نفس برای تو