تبليغاتX
ای در دل من اصل تمنا همه تو
دل ما زندونی نیست چند روزی مهمون تنه .. .. این روزا فرصت خوبی واسه عاشق شدنه

گفتم برايت قصه اي خواهم گفت ، قصه اي كه در همين نزديكيها بوده و هيچ كدام خبر نداشته ايم .

من ايمان دارم .

 

 

روزي ما دوباره كبوتر هايمان را پيدا  خواهيم كرد و مهرباني دست زيبايي را خواهد گرفت .

روزي كه كمترين سرود بوسه است و هر انسان براي هر انسان برادريست .

روزي كه ديگر درهاي خانه شان را نمي بندند . قفل افسانه ايست و قلب براي زندگي بس است.

روزي كه معناي هر سخن دوست داشتن است تا تو به خاطر آخرين حرف به دنبال سخن نگردي .

روزي كه آهنگ هر حرف زندگيست  تا من به خاطر آخرين شعر رنج جستجوي قافيه نبرم .

روزي كه تو بيايي . براي هميشه بيايي و مهرباني با زيبايي يكسان شود .

روزي كه ما دوباره براي كبوترهايمان دانه بريزيم .....

من آن روز را انتظار مي كشم

حتي روزي

كه ديگر

نباشم .

سهم من گردش  حزن آلودي در باغ خاطره هاست ....

و در اندوه صدايي جان دادن كه به من مي گويد : " دستهايت را دوست مي دارم "

 

 

 

                                         

 

سلام به دوستای خوبم ..... امیدوارم خوب باشید .... از اینکه بازم به ما سر زدید ممنونم ..... دلم می خواد بازم به ما سر بزنید .....

 

                                         

 

یه سلام مخصوص هم به عزیز خودم ..... عزیزی الهه ..... ازت ممنونم که این همه نسبت به من لطف داری .....

من هم می خواستم از تو و خوبی های دنیا بگم ولی نتونستم به  خودم اجازه بدم در مورد تون بحث کنم چون لیاقت شما بالا تر از اونیه که بخوام در موردش حرفی بزنم 

                                         

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 مرداد1385ساعت 12 PM  توسط سینا | 

لحظات مرا فرا می خواند،
باید بگذرم از آنها، هرچند سخت...
می دانم که همه ی انسانها برای بازی های کوچک آفریده نشده اند
اما تو ، مرا به این قمار سخت مکشان...
لحظه ای که ناتوانی ام را در برابر فریادهای دیگران احساس می کنم، لحظه ی پایان من است...
لحظات، همانگاه که غرقم می سازند، سرشار از ابدیت و مرگ و زندگی اند
ساعتهای ذهن من، سرشار از سخنی ست که با تو می گویم ...
آکنده از نجواهای پنهانی پرتعداد، رو به تو...

در تمامی لحظاتی که تو از فراز قله رهایی پا در راهی می گذاشتی که آن سویش خاتمه ی
همه ی رویاهای رنگین من بود،من الواح شکسته ی ذهنم را می کاویدم به دنبال سرنخی برای رهایی از خود...

باید بروم...
چشمانم بی اختیار می گرید به حال اندیشه ی کوتاهی که به بلندی تو می اندیشد!
من در ناخودآگاه خویش، روزها وشبها، از خود بیخود تو هستم و در اندیشه ی تو.
همه ی روزها و همه ی شبها...

تویی که در من جریان داری و امشب جز تو دیگر، دیدگانم هیچ نمی بینند
هر چند می دانم که گریختن تنها، از احساسات کودکانه خبر می دهد
اما امشب می گریزم...

سلام بچه ها .اول از باید از همه تون  بابت  نظر لطفتون  نسبت به این وبلاگ  تشکر کنم .چون شما خیلی ماهید(البته نه اوونی که شنا می کنه ها)در ثانی دلم می خواست به عزیز نازم (سینا جان) بگم:خیلی دوستت دارم.نمی دونم چقدر ولی بهترین ها رو برات می خوام.هر چی که قشنگترین و بهترینه.چون تو لیاقتشو داری.

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 مرداد1385ساعت 1 AM  توسط الهه | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
سلام من الهه 22 سالمه و به اتفاق داداشم سینا جان که 20 سالشه تو این وبلاگ مطلب مینویسیم.

پیوندهای روزانه
نازنین یار
یلدا جان
آقا آرشیا
مریم جان
آقا مسعود
آقا نمو
با یاد اووو
نازنین تنهای تنها
ریکا خانم
حرفهای نگفتنی
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
فروردین 1387
آذر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
نویسندگان
الهه
سینا
پیوندها
بازم منم همون دیوونه ی همیشگی
آقا حامد
روناک جان
سینا جان
فریاد زیر آب(خدای ققنوس)
سینا و بردیای عزیز
آتنا موزیک
نازنین تنهای تنها
حسرت عشق(مسعود)
تینا جان
دو دوست
گلپسر
آویزوون
قلب تنها
سکوت عشق
کبوتر شکسته بال
محدثه جان
مطالب آموزشی به زبان فرانسه
عطر گل یخ(علی)
ماهی ابی(ریحانه)
Roza75
برو بچز باحال(love forbidden)
نامه هایی که پاره کردم(عاطفه)
ساحل آرووم
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

 

تا آخرین نفس برای تو

.