تبليغاتX
ای در دل من اصل تمنا همه تو
دل ما زندونی نیست چند روزی مهمون تنه .. .. این روزا فرصت خوبی واسه عاشق شدنه

 

 

باد گر از جانب مشكوي توست، مشك ساي

 

                                                     خاك گــر از راه ســـر كــوي تـــوست، كيمياست؟

 

رنگ گل سرخ و شميــم نسيـــم، اي نديـم!

 

 

                                                    گرنه ز رخسار تو و روي تــــوست، از كجـــــاست؟

 

دل سوي درگـاه تـــــو آرد نيــاز، در نمـــــاز

 

                                                   روي روان، وقت دعا سوي توست، اين دعــــــاست

 

آنچه بــود تـنـگ تر از آن دهــن، قــلب مـن

 

 

                                                   وانچه سيــه فام چو گيــسوي تـوست، روز مـاست

 

چون بــر تــو شعر فـرستــد همي، ياسمي

 

 

                                                قوتش از طبــــع سخنــــگوي تـوست، اين بجــــاست

 

 

 

عــــــــــــــــــــــزيــــــــــــــــــــــــــــز

 

جــــــــــــــــــــــــــــــــــــــونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

 

 دلــم واست يــه ذره شـــده.

 

كاش اينجا بودي .

 

 

چند وقته خیلی تنها شدم.

 

هی روزهامو میشمرم تا تابستون بیاد.

 

میدونم که میشه.

 

 

 

ان شاء الله

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 30 فروردین1387ساعت 1 PM  توسط الهه | 

خداي من.خدايا. بهمون صبر بده طاقت بياريم.دارم دق ميکنم. امروز يه تيکه از وجودم کنده شد. شايد بيشتر از دوست داشتن به هم عادت کرده بوديم. اما تو بگو چطور بهش فکر نکنم. به کسي که عشقش، محبتش و اعتمادش، به من اميد داد. بعد از اون تازه فهميدم قادرم از نو زندگي کنم و عاشق بشم. حتي به کمک اون رابطه ام با تو هم بهتر شده بود.چرا وقتي به آدم نعمتي ميدي انقدر عذاب ميدي. چرا درست لحظه اي که آدم از بودن در کنار عشقش تو اوجه با مخ ميزنيش زمين. چرا با من اين کار و کردي؟ من که 5سال هر اتفاقي جلوي پا گذاشتي، هيچي نگفتم و صبر کردم.حالا هم صبر ميکنم و شکر.شکر ميکنم که يه موجود دوست داشتني و وارد زندگيم کردي. و صبر ميکنم به شوق خوشبختيش. به شوق سلامتيش. و به اميد روزهاي قشنگش.ميدونم توقع زياديه ازت ميکم اما دلم ميخواد همونطور که خودت وعده دادي جواب دعاهام و بدي. خدايا خودت گفتي دوست داري بنده هات صدات کنن وخواسته هاشونو بگن. من صدا نمي کنم. فرياد ميزنم. خدايا... من بنده ي گنه کار تو ام. ببين چقدر زار و حقير جلوت زانو زدم. ببين که جز تو کسي و ندارم. به اين قلب و دست خاليم نگاه کن. من که چيزي ندارم به تو ببخشم. اما تو داري. تو وجودت ذره ذره نعمت و آرامشه. من اگه ببخشم ازم کم ميشه. اما تو چي. تو هرچقدر هم ببخشي تاثيري تو عظمت و قدرت و ثروتت نداره. پس التماست ميکنم ، سلامتيه عزيزم و بهش برگردون. سلامتي خودش و خانوادشو. دلم ميخواد خوشبختيش و ببينم. دلم ميخواد آرامش و رضايت و تو چشماش ببينم. کمکمون کن بتونيم تحمل کنيم و دوباره به زندگي برگرديم.آرامش رو به قلب عزيزم برگردون و کمک کن تو مسير نزديک شدن به تو قدم برداره و بپذيرش. که اگر تو در قلب عزيزم باشي، نبود من ديگه به چشمش نمياد. تنهامون نذار. يا ارحم الراحمين.

 

 

 

و چند خط ناقابل باي عزيز خودم.

اول سلام به روي ماهت. اميدوارم حالت خوب خوب باشه. که اگه مواظب خودت نباشي ميدوني که عزيزي دق ميکنه. پس مراقب اون چيزي که تو قلبته باش منم اگه ميخندم فقط و فقط به خاطر قوليه که به تو دادم و براي خوشحال کردنه چيزيه که تو قلبمه.

ميخوام بگم عزيز من حالم خوب خوبه. اين اولين و آخرين باريه که وبلاگ انقدر غمگينه. قول بده تو مثل من آپ نکني. هر چي دوست داري بنويس اما خودت غصه نخور. بذار اين وبلاگ غصه هامون و تحمل کنه. بهم قول بده از اينجا که ميري بيرون همه چيز و بذاري کنار و بخندي و به زندگيت ادامه بدي.ميسپرمت به خدا.اون خيلي خيلي خيلي بيشتر از من تو رو دوست داره و بهتر و بهتر و بهتر از من ازت مراقبت ميکنه. سعي کن قلبت و بيشتر و بيشتر بهش نزديک کني.( اين تاکيد ها رو با محبت خواهرانه ام بخون).امتحانات که تموم شد، هم از نمره هات برام بگو هم از تصميم هات و کارايي که  براي تابستونت در نظر داری.هم از حال و احوال مامان اينا. باهام حرف بزن. چشم انتظار حرف هاي قشنگت هستم.دوست دارت عزيزي الهه.

 

 

چند خط هم براي کساني که اتفاقي يا از روي محبت وبلاگ من و عزيزم و ميخونن:

اين وبلاگ فقط جهت نوشتن خاطرات من و عزيزمه و ما براي گفتن حرفهاي خودمون تو اين وب مطلب مينويسيم و فرستي به مبادله ي لينک با ديگران نداريم.بنابراين اگر جواب محبت هاي شما رو نميديم از الان لطفا توقعي نداشته باشيد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 خرداد1386ساعت 4 PM  توسط الهه | 
                                       

 

 

 

 

                                  

+ نوشته شده در  شنبه 1 اردیبهشت1386ساعت 1 PM  توسط الهه | 

 

ای تنها ستاره که تو شبهام میتابه. ای آنکه درک حضورت تارو پود وجودمو آروم میکنه.تنها و بیکس موندم

 

 و قلبم از شدت غصه آرووم کز کرده کنج سینه ام.ببین چقدر بیصدا و آروومه.داره گریه میکنه.تمام مدت.اما

 

بیصدا.

 

احساس میکنم از خودم فاصله گرفتم.خدای من چطور میتونم به نزدیکیه به تو امیدوار باشم، در حالی که

 

بدون شناخت خودم با تو هم غریبه ام.وقتی بزرگ و بزرگتر میشم انگار دنیام کوچیک و کوچیک تر میشه.

 

ببین پرده ای که جلوی چشم و قلبمو پوشونده چطور جلوی دیدم و تیره و تار کرده.

 

پرده ای که نه از روی نا امیدی که از فزونی آرزوهای بر آورده نشده است، که کم کم تبدیل به لکه هایی شده

 

که خورشید امید و توکلم و تو خودش دفن کرده.

 

درسته که من مدت هاست از تو دورم.اما پرتو لطف تو همیشه به من میتابه. با این که چشم دلم قدرت دیدشو

 

از دست داده اما از دور یه حس یه وجود به من توجه میکنه.محبت دستاتو به خوبی درک میکنم.نگاه پر از

 

توجهتو تو تمام لحظات عمرم میبینم.تو خدای خوب منی.اما من چی؟؟چیکار میتونم بکنم.چطور میتونم جواب

 

این همه توجه رو بدم.من خسته شدم.از این دنیا.امشب چشمه ی اشکام خشک نمیشه.کاش این همه نسبت

 

به من محبت نداشتی.شاید اون موقع میتونستم ازحکم بودن و زندگی کردن سرپیچی کنم.

 

تنهام نذار.جز تو کسی رو ندارم.تو تنها کسی هستی که از خوار و ذلیل شدنم لذت نمیبری.

 

 

 

 

 

سلام بچه ها.حالتون چطوره؟؟

 

ممنونم که وبلاگ من و عزیزم وقابل دونستید.

 

امیدوارم سال خوب و خوشی داشته باشید.سر سفره هاتون خیلی دعامون کنید.

 

واسه ی دل گرفته ی ما هم دعا کنید.

 

راستی الان جمعه است.شب اربعین.خوش به حالتون که از محرمتون سود بردید.من که امسال به خاطر

 

مشکلی که پیش اومد جایی نرفتم.

 

شاید واسه همینه که امسال یه بغض راه گلومو گرفته.شماها که سعادت دارید ما رو هم از یاد نبرید.

 

دوست دار شما.

 

الهه.

+ نوشته شده در  شنبه 19 اسفند1385ساعت 1 AM  توسط الهه | 

الهی در آتش حیرت آویختم

چون پروانه در چراغ

نه جان رنج پرستش دیده

نه دل الم داغ

 

الهی در سر آب دارم

در دل آتش

در باطن ناز دارم

در ظاهر خواهش

در دریایی نشستم که آن را کران نیست

به جان من دردی است که آن را درمان نیست

دیده ی من بر چیزی آمد که وصف آن را زبان نیست

 

 

خصمان گویند که این سخن زیبا نیست

خورشید نه مجرم از کسی بینا نیست

 

 

الهی در سر گریستنی دارم دراز

ندانم که از حسرت گریم یا از ناز

گریستن از حسرت نصیب یتیم است

و گریستن شمع بهره ی ناز

از ناز گریستن چون بود؟

این قصه ای است دراز

 

 

 

 

سلام  بچه ها.احوال شما؟؟نماز روزه هاتون قبول. امیدوارم همتون خوب باشید.دعا میکنید بچه ها یه دعا هم واسه ما بکنید.خداییش ثواب داره.

 راستش نمیدونم چرا اپدیت کردم.چون اومده بوذم واسه چند وقت خداحافظی کنما ولی....

فکر کنم جو گازم گرفت.با خودم گفته بودم چند وقت میرم و پیدام نمیشه ولی بازم این دوستای ناباب از بس که به من لطف دارن و هی شکایت کردن منم معتاد شدم دیگه.

ممنونم از لطف همتون.

هم من و هم عزیز دلم ازتون ممنونیم

تازه رنگ و وارنگ نوشتم براتون کلی حال کنید

فعلا بابای

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 مهر1385ساعت 5 AM  توسط الهه | 

سلام بچه ها .ببخشید میدونم که خیلی دیر به دیر آپ میکنم.ولی وقت نمیشه. میگم تا بدونید نبودم خداییش.  جاتونخالی یک هفته ای رفتیم مسافرت. بعدشم تا رسیدیم تهران رفتیم عروسی.بازم جاتون خالیییییییییییی. هنوز خستگیه نیناش ناش از تنمون در نرفته بود که رفتم انتخاب واحد.که خداییش حدس بزنید چه روز خسته کننده ای بود. آخرم بهمون گفتن همه ی کد ها بسته شده مجبور شدیم روز جمعه واحد ورداریم.فکرشو بکن. روز جمعه هم مگه آدم میره دانشگاه؟؟؟

دارم دق میکنم. همین طوری دانشگاه ما سوت و کور هست حالا بیا و یه ترم هم روز جمعه برو دانشگاه . همه ی امیدم به روز حذف و اضافه است شاید یه فرجی بشه.از اوونم که بگذریم مامان خانم گیر داد خونه رو باید بتکونیم.و خداییش مامانها وقتی چیزی میگن مطمئن باشید که عملی میشه.چون نیمه شعبان خونمون مراسم بوود جاتون خالی یک خونه ای سابیدیم که .........صدای لرزیدن خونه رو حس کردم.بعدشم مراسم .اینها که همه بهانه بود واسه ی این که چرا دیر آپ کردیم حالا برسیم سر بر و بچه های گل و مشدی 

که وب ما و خود ما رو تنها نذاشتن. دوست های خوبی مثل آرش جان سینا و بردیای گل  که دیگه کفرشون در

 اومده بود از دیر آپ کردن ما و بقیه ی برو بچه های دوست داشتنی که ممنونم ازشون و از خجالتشون ان شاء الله در میاییم.

و اما پست این دفعه:

زندگی قافیه شعر من است

شعر من وصف دلارایی توست

در ازل شاید این

سرنوشت من بود

می سرایم به امیدی که تو خوانی

ورنه آخرین مصرع من

قافیه اش مردن بود

ابر با باد هم آغوشی میکند

قطره باران و زمین دیده بوسی میکنند

چشمه ها با رودخانه می آمیزد

ولی من تنهایم

نور و سایه ا احساسی شیرین

تا ابد با هم در آمیخته اند

هیچ چیز در زمین و اسمان تنها نیست

و به قانونش

هر هستی، با هستی دیگر ممزوج

پس چرا من تو را فریاد نزنم عشق من

ببین کوه چگونه آسمان را می بوسد

موج و ساحل چگونه یکدیگر را به سینه میفشارند

هیچ گلی بخشیده نخواهد شد

اگر گل دیگر را خوار شمارد

آفتاب هم زمین را مینوازد

به من بگو تمام این عشق و نوازش ها از چیست

همه ی اینها چه ارزشی دارند اگر

تو معشوق من نباشی

شعر از رامین بخارایی

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 شهریور1385ساعت 12 PM  توسط الهه | 

لحظات مرا فرا می خواند،
باید بگذرم از آنها، هرچند سخت...
می دانم که همه ی انسانها برای بازی های کوچک آفریده نشده اند
اما تو ، مرا به این قمار سخت مکشان...
لحظه ای که ناتوانی ام را در برابر فریادهای دیگران احساس می کنم، لحظه ی پایان من است...
لحظات، همانگاه که غرقم می سازند، سرشار از ابدیت و مرگ و زندگی اند
ساعتهای ذهن من، سرشار از سخنی ست که با تو می گویم ...
آکنده از نجواهای پنهانی پرتعداد، رو به تو...

در تمامی لحظاتی که تو از فراز قله رهایی پا در راهی می گذاشتی که آن سویش خاتمه ی
همه ی رویاهای رنگین من بود،من الواح شکسته ی ذهنم را می کاویدم به دنبال سرنخی برای رهایی از خود...

باید بروم...
چشمانم بی اختیار می گرید به حال اندیشه ی کوتاهی که به بلندی تو می اندیشد!
من در ناخودآگاه خویش، روزها وشبها، از خود بیخود تو هستم و در اندیشه ی تو.
همه ی روزها و همه ی شبها...

تویی که در من جریان داری و امشب جز تو دیگر، دیدگانم هیچ نمی بینند
هر چند می دانم که گریختن تنها، از احساسات کودکانه خبر می دهد
اما امشب می گریزم...

سلام بچه ها .اول از باید از همه تون  بابت  نظر لطفتون  نسبت به این وبلاگ  تشکر کنم .چون شما خیلی ماهید(البته نه اوونی که شنا می کنه ها)در ثانی دلم می خواست به عزیز نازم (سینا جان) بگم:خیلی دوستت دارم.نمی دونم چقدر ولی بهترین ها رو برات می خوام.هر چی که قشنگترین و بهترینه.چون تو لیاقتشو داری.

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 مرداد1385ساعت 1 AM  توسط الهه | 

وقتی که شعله ی ظلم

غنچه های لبهای ترا سوخت

چشمان سرد من

درد های کور و فرو بسته شبستان عتیق درد بود

باید می گذاشتند خاکستر فریادمان را به همه جا بپاشیم

باید می گذاشتند غنچه ی قلبمان را به شاخه های عشقی بزرگتر بشکوفانیم

باید می گذاشتند

اندوه من آتش سوزان لبان ترا فرو می نشاند

تا چشمان شعله دار تو

قندیل خاموش شبستان مرا برافروزد

 

 

از مرز خوابم می گذشتم

سایه تاریک یک نیلوفر روی همه ی این ویرانه ها فرو افتاده بود

کدامین باد بی پروا

دانه ی این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد

 

نیلوفر رویید

ساقه اش از ته خواب شقایق هم سر کشید

سیلاب بیداری رسید

چشمانم را در ویرانه ی خوابم گشودم

نیلوفر به همه ی زندگی ام پیچیده بود

در رگهایش من بودم که می دویدم

هستی اش در من ریشه داشت

و همه ی من بود

کدامین باد بی پروا

دانه ی این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد؟؟

 

همیشه به یاد داشته باش

تا به فراموشی بسپاری

آنچه را که اندوهگینت می سازد

اما......

هرگز فراموش مکن

به یاد داشته باشی

آنچه را که شادمانت می سازد

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 تیر1385ساعت 6 PM  توسط الهه | 
وقتی که می رفتی

کاش دریا را به پایت ریخته بودم

........

تو باز نگشتی

وتمام باران های آن سال

در گودی محو جای پای تو

خشک شد.......

 

+ نوشته شده در  جمعه 2 تیر1385ساعت 11 AM  توسط الهه | 

پر از دلواپسی های کسلم

 

وخالی تر از نیمه ی خالی یک لیوان تردید  دلتنگم. دلتنگ روزهای بعد  روزهایی که بی تو در

 دلتنگی می گذرند

 

روزهایی که مرا بر بوته ها ی خاردار سر در گمی می نشانی واژه گونه پی انتظاری عبث  تا ترنم باران باشد این 

بر هستی این سر در گمی سمج مرگ آور، و خار انتظار در چشم و خار سر درگمی بر شقیقه هایم و خار تعلق در گونه هایم

 

دلواپس دلواپسی های خویشم

 

تا کوچ چقدر مانده مسافر؟

 

                                                                 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 اردیبهشت1385ساعت 1 PM  توسط الهه | 

خیلی اعصابم خورده.نمیدونم سینا کجاست.آخه عزیز کجا رفتی این طور بی خبر.بچه ها کلی دعامون کنید.میترسم خدایی نکرده اتفاقی افتاده باشه.قرار بود بهش زنگ بزنم ولی هر چی زنگ میزنم خونه نیست.ای خدا چیزی نشده باشه.

چقدر این هفته هفته ی بدی بود.چقدر دنیای مسخره ایه.دلم از همه چیز گرفته.همه دارن بساطشونو جمع میکنن و میرن.انگار همه بریدن.اون از مرد قبیله و مرگ عشق که دیگه مطلب نمی نویسن.اینم از سینا که ازش خبری نیست.چرا همه تنهام گذاشتن و رفتن؟

 

 

رفتی و از رفتن تو                                        قلب آیینه شکسته

کوچه ها در خلوت شب                                  پنجره ها همه بسته

اسمان خاکستری رنگ                                   بغض باران در نگاهش

خنجری در سینه دارم                                     توده ی ابر سیاهش

بی تو من از نسل بارانم بارانم بارانم                   چون ابر بهارانم  گریانم گریانم

بی تو من با چشم گریان سیل غم برد اشیانم          خواب سرخ بوسه هایت می نشیند بر لبانم

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 فروردین1385ساعت 5 PM  توسط الهه | 

چرا دلت گرفته فدات شم؟اینم شد مشکل؟کاش همه ی مشکلات اینطوری بود.منم دلم گرفته.ولی نه واسه ی اوون چیزهایی که عزیز تو بهش فکر میکنی.اگه به اونی که من  میدونم فکر میکنی، نکن این کاروبا خودت.من پیشتم.بابا تا منو داری غم نداشته باش.

  

گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس                        زین چمن سایه ی آن سرو روان ما را بس

من و همصحبتی اهل ریا دورم باد                         از گرانان جهان رطل جهان ما را بس

یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم                  دولت صحبت آن مونس جان ما را بس

از در خویش خدارا به بهشتم مفرست                     که سر کوی تو از کون و مکان ما را بس

 

 

راستی بجه ها میخواستم اول از همتون بابت این که به قول داداش سینا به کلبه ی فقیرانه ی ما سر زدید تشکر کنم ودوم اینکه بگم که من یه مدت کمتر میام نت ولی داداش سینا تو این مدت پیشتونه.تنهاش نذارید و با نرهای قشنگتون حمایتش کنید.در ضمن به یه سری از بچه ها وقت نکردم سر بزنم مثل مرد قبیله ی عزیز که مثل اینکه میخواد دیگه مطلب ننویسه و باقیه بچه ها مثل امیتیس عزیز.داداش آرش و سروش و شکوفه ی عزیز .و....خیلی های دیگه اگر تو سر زدنامون دیرکرد هست میبخشید.همتونو دوست داریم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 فروردین1385ساعت 9 PM  توسط الهه | 

سلام بچه ها میخواستم بگم این پست مخصوص داداش سیناست.شاید شما خسته بشید همشو بخونیدولی ته مطالب یه سوال پرسیدم با رنگ متفاوت اگه میشه جوابه اوونو  حتمابهم بدینممنونم

 

 چند وقته نشده با داداش سینام حرف بزنم اینها حرفهای منه برای داداشم.حتما بخون عزیزم:

 امروز دلم گرفته بود .داشتم با خودم فکر میکردم چرا آدما زمینه رو جوری درست کردن که هیچ اعتمادی بین آدما باقی نمونده.داشتم فکر میکردم اگه یکی بهتون بگه دوستتون داره یا اینکه خیلی شهرستانی باشه و بگه عاشقتوونه چطورباور میکنید؟تازه بدترش اینه که خودتونم عاشقش بشید.وقتی بچه تر بودم فکر میکردم همه ی دنیا یه طرف و طرف زندگیت یه طرف.فکر میکردم چرا آدما با هم مشکل دارن؟چرا با هم میگن نمیسازیم؟ فکر میکردم یه بار یکی رو انتخاب میکنی واسه همه ی عمرت .جونتو عمرتو نفساتو باهاش قسمت میکنی.میشه همه کست.اوونوقت سریع ازش دل میکنی.چرا آخه؟؟ مگه این هموون نیست که یه روزی جونت واسش در میرفت؟ چرا فکر نمیکنی که مشکلی هست که ناآشناست و باید حتما حل بشه؟؟

کاشکی دنیا مثل بچگیه من صاف و ساده بوود.همیشه فکر میکردم اگه آدم ازدواج کنه حتی اگه همه هم ولش کنن اوون یه نفر و که داری پس غمی نداری.فکر میکردم دنیای آدمای متاهل چقدر قشنگه.چون هم دیگرو دارن.به فکرم هم خطور نمیکرد که اینی که آلان دنیای توه یه روز میرسه که دیگه دوستت نداره.انه که از دنیا متنفرم .از آدما بیذارم.تنهاییهام و ترجیح یدم.چرا که دنیا بدتر از سابق شد ولی من بزرگ نشدم و پاکی و بچگیهام هنوز زندست.شایدم همینه که نمیذهره مثل بقیه باشی و زندگی کنی.چون یبینی همه به خاطر بچگی و سادگیت اذیتت یکنن و از طرفی تو هم چون دلت میخواد همه مثل تو صاف و ساده برخورد کنن و میبینی که این طور نیست خسته میشی.از همه چیز.از همه ی آدما.اوون وقته که فکر میکنی دنیا جای آدمایی مثل تو نیست.یا بادی مثلاکثریت کثیف باشی یا این که تحمل کنی تا سادگیتو به بازی بگیرن.شده تا حالا حس کنی تو جمع آدمای آطرافت که نزدیکترین کسهای تواند احساس تنهایی کنی؟؟حس کنس مثل بقیه نیستی.شایدا نقدر سادگی هات به بازی گرفته بشه و انقدر سر اسن موضوع توبیخ بشی که به این نتیجه برسی که مشکل تویی نه بقیه.پس مشکل تویی.نباشی بهتره.ولی واقعا کاش میشد نباشی.کاش میشد خودت و تنهایی هات ولی نمیذارن.حتی نمیذارن تو خودت باشی.اوون وقته که فکر میکنی که حتی مال خودتم نیستی.حتی زندگیتم مال تو نیست.تا کی؟؟؟تا کی میشه هی الکی بخندی و خودتو مهربوون و بچه مثبت نشوون بدی.یکی از بچه ها بهم میگفت تو خیلی خوش خنده و مهربونی اگه پسر بودی خودم زنت میشدم.تو دلم بهش خندیدم.چون هیشکی غم و ناراحتی منو باور نمیکنه.انقدر خندیدم به همه چیز که بعضی وقتها فکر میکنم که واقعا من کیم.درد به این بزرگی و من باور ندارم یا واقعا بی اهمیته.چرا هیچ وقت بهش فکر نمیکنم؟؟جالبه.شاید مشکل اینجاست که من باعث شدم حتی اطرافیانمم یادشوون بره که چی شده بوود ولی آخه کی به من کمک کرد؟من با خنده های مسخره و الکی خودم و مجبور به فراموشی کردم.حالا هم دلم نمیخواد هیچ کس مثل من باشه.داداش سینا یه بچه  یه که همه چیز داره.همه چیز چه استعدادهای درنی که واقعا بچه ی مستعدیه و هم از لحاظ زندگی.من واسه اوون شدم سنگ صبور ولی مسخره است.من کیم که اوون من و کرده محرم حرفاش؟؟منی که خودم به یکی نیاز دارم که تنهایی هامو پر کنه.

سینای قشنگ من میدونم که حتما با خودت فکر میکنی عزیزی الهه تماس هاشو کم کرده که من و یادش بره.شاید فکر میکنی که دیگه دوستت ندارم.شاید فکر کنی که میخوام که قطع بشه چون حوصله تو ندارم.نه عزیز من.نه قشنگ من.تو همیشه داداش خوب منی.من همیشه آرزو داشتم یه داداش کوچیکتر از خودم داشته باشم.خدا یکی بهم داد.اوونم چه داداشی.همه چیز تمومشو.ولی سینا جونم اگه تماس هام کمه به خدا به خاطر تو نیست.خسته شدم.از خودم. از خنده های الکی.از این که الکی خودمو آدم شارژی نشون بدم.یه آدم بی درد.یه سنگ صبور بی درد.از خودم خسته شدم.از کارام.از این که چرا آدمی که شده سنگ صبور یکی دیگه عین خر تو مشکلات شخصیش م.نده.دلم خیلی گرفته.کاش این بغض و میشد یه جا بترک.نی.ولی اینجه حتی نمیشه تنها گریه کنی.همه میان ببینن چرا گریه میکنی.انقدر که واسه گریه نکردن خوددار کردم که چند وقته موقعی که دلم میخواد گریه کنم حالم یه طوری میشه.هی قورتش میدم و میگم این که مهم نیت مکه میخوایی به خاطرش گریه کنی.محکم باش جاش فکر کن.ولی نمیشه.نمیشه فکر کنم به چیزی که نیستم و دارم سعی میکنم از خودم بسازم.به خاطر خوشی خوانواده.نمیتونم عین باقی بچه هات باشم مامان.من عین اوونها نیستم.یکی از بچه ها هم مثل من فروردینیه .سر حرف باز شد بهش گفتم دلم میخواد یه زندگی آروم داشته باشم بدوون دغدغه.نمیخوام هی تو زندگیم ریسک باشه و تنوع.گفت عجیبه تو از فروردینی ها فقط همین اجبازی و یه دندگیشو بردی وگرنه فروردینی ها آدمای کله شقین.تو دلم بهش خندی