![]() |
![]() |
|
| دل ما زندونی نیست چند روزی مهمون تنه .. .. این روزا فرصت خوبی واسه عاشق شدنه |
|
سلام بچه ها میخواستم بگم این پست مخصوص داداش سیناست.شاید شما خسته بشید همشو بخونیدولی ته مطالب یه سوال پرسیدم با رنگ متفاوت اگه میشه جوابه اوونو حتمابهم بدین
چند وقته نشده با داداش سینام حرف بزنم اینها حرفهای منه برای داداشم.حتما بخون عزیزم: امروز دلم گرفته بود .داشتم با خودم فکر میکردم چرا آدما زمینه رو جوری درست کردن که هیچ اعتمادی بین آدما باقی نمونده.داشتم فکر میکردم اگه یکی بهتون بگه دوستتون داره یا اینکه خیلی شهرستانی باشه و بگه عاشقتوونه چطورباور میکنید؟تازه بدترش اینه که خودتونم عاشقش بشید.وقتی بچه تر بودم فکر میکردم همه ی دنیا یه طرف و طرف زندگیت یه طرف.فکر میکردم چرا آدما با هم مشکل دارن؟چرا با هم میگن نمیسازیم؟ فکر میکردم یه بار یکی رو انتخاب میکنی واسه همه ی عمرت .جونتو عمرتو نفساتو باهاش قسمت میکنی.میشه همه کست.اوونوقت سریع ازش دل میکنی.چرا آخه؟؟ مگه این هموون نیست که یه روزی جونت واسش در میرفت؟ چرا فکر نمیکنی که مشکلی هست که ناآشناست و باید حتما حل بشه؟؟ کاشکی دنیا مثل بچگیه من صاف و ساده بوود.همیشه فکر میکردم اگه آدم ازدواج کنه حتی اگه همه هم ولش کنن اوون یه نفر و که داری پس غمی نداری.فکر میکردم دنیای آدمای متاهل چقدر قشنگه.چون هم دیگرو دارن.به فکرم هم خطور نمیکرد که اینی که آلان دنیای توه یه روز میرسه که دیگه دوستت نداره.انه که از دنیا متنفرم .از آدما بیذارم.تنهاییهام و ترجیح یدم.چرا که دنیا بدتر از سابق شد ولی من بزرگ نشدم و پاکی و بچگیهام هنوز زندست.شایدم همینه که نمیذهره مثل بقیه باشی و زندگی کنی.چون یبینی همه به خاطر بچگی و سادگیت اذیتت یکنن و از طرفی تو هم چون دلت میخواد همه مثل تو صاف و ساده برخورد کنن و میبینی که این طور نیست خسته میشی.از همه چیز.از همه ی آدما.اوون وقته که فکر میکنی دنیا جای آدمایی مثل تو نیست.یا بادی مثلاکثریت کثیف باشی یا این که تحمل کنی تا سادگیتو به بازی بگیرن.شده تا حالا حس کنی تو جمع آدمای آطرافت که نزدیکترین کسهای تواند احساس تنهایی کنی؟؟حس کنس مثل بقیه نیستی.شایدا نقدر سادگی هات به بازی گرفته بشه و انقدر سر اسن موضوع توبیخ بشی که به این نتیجه برسی که مشکل تویی نه بقیه.پس مشکل تویی.نباشی بهتره.ولی واقعا کاش میشد نباشی.کاش میشد خودت و تنهایی هات ولی نمیذارن.حتی نمیذارن تو خودت باشی.اوون وقته که فکر میکنی که حتی مال خودتم نیستی.حتی زندگیتم مال تو نیست.تا کی؟؟؟تا کی میشه هی الکی بخندی و خودتو مهربوون و بچه مثبت نشوون بدی.یکی از بچه ها بهم میگفت تو خیلی خوش خنده و مهربونی اگه پسر بودی خودم زنت میشدم.تو دلم بهش خندیدم.چون هیشکی غم و ناراحتی منو باور نمیکنه.انقدر خندیدم به همه چیز که بعضی وقتها فکر میکنم که واقعا من کیم.درد به این بزرگی و من باور ندارم یا واقعا بی اهمیته.چرا هیچ وقت بهش فکر نمیکنم؟؟جالبه.شاید مشکل اینجاست که من باعث شدم حتی اطرافیانمم یادشوون بره که چی شده بوود ولی آخه کی به من کمک کرد؟من با خنده های مسخره و الکی خودم و مجبور به فراموشی کردم.حالا هم دلم نمیخواد هیچ کس مثل من باشه.داداش سینا یه بچه یه که همه چیز داره.همه چیز چه استعدادهای درنی که واقعا بچه ی مستعدیه و هم از لحاظ زندگی.من واسه اوون شدم سنگ صبور ولی مسخره است.من کیم که اوون من و کرده محرم حرفاش؟؟منی که خودم به یکی نیاز دارم که تنهایی هامو پر کنه. سینای قشنگ من میدونم که حتما با خودت فکر میکنی عزیزی الهه تماس هاشو کم کرده که من و یادش بره.شاید فکر میکنی که دیگه دوستت ندارم.شاید فکر کنی که میخوام که قطع بشه چون حوصله تو ندارم.نه عزیز من.نه قشنگ من.تو همیشه داداش خوب منی.من همیشه آرزو داشتم یه داداش کوچیکتر از خودم داشته باشم.خدا یکی بهم داد.اوونم چه داداشی.همه چیز تمومشو.ولی سینا جونم اگه تماس هام کمه به خدا به خاطر تو نیست.خسته شدم.از خودم. از خنده های الکی.از این که الکی خودمو آدم شارژی نشون بدم.یه آدم بی درد.یه سنگ صبور بی درد.از خودم خسته شدم.از کارام.از این که چرا آدمی که شده سنگ صبور یکی دیگه عین خر تو مشکلات شخصیش م.نده.دلم خیلی گرفته.کاش این بغض و میشد یه جا بترک.نی.ولی اینجه حتی نمیشه تنها گریه کنی.همه میان ببینن چرا گریه میکنی.انقدر که واسه گریه نکردن خوددار کردم که چند وقته موقعی که دلم میخواد گریه کنم حالم یه طوری میشه.هی قورتش میدم و میگم این که مهم نیت مکه میخوایی به خاطرش گریه کنی.محکم باش جاش فکر کن.ولی نمیشه.نمیشه فکر کنم به چیزی که نیستم و دارم سعی میکنم از خودم بسازم.به خاطر خوشی خوانواده.نمیتونم عین باقی بچه هات باشم مامان.من عین اوونها نیستم.یکی از بچه ها هم مثل من فروردینیه .سر حرف باز شد بهش گفتم دلم میخواد یه زندگی آروم داشته باشم بدوون دغدغه.نمیخوام هی تو زندگیم ریسک باشه و تنوع.گفت عجیبه تو از فروردینی ها فقط همین اجبازی و یه دندگیشو بردی وگرنه فروردینی ها آدمای کله شقین.تو دلم بهش خندیدم.نشد بهش بگم که من یه فروردینیه پاستوریزه ام که نذاشتن کله شقی هاش و بیدار کنه.یادم بچه بودم ه اتیشی تو مدرسه میسوزوندم.ولی یادم دادن آروم باشم.یا این که من بیشتر از درس استعدادهای عجیب ورزشی داشتم ولی یادم دادن که فقط درس بخونم.نذلشتن حتی دنبال رشته ی ورزشی مورد علاقه ام برم. شاید الان یه مربی خوب بودم.چون میدونم که میشدم.الان که اعتراض میکنم میگن هنوز وقت هست مگه چند سالته.اینطور بهتره ه کنار درست ورزشو ادامه بدی.ایییییییی خدا.آخه چرا میگن دیر نیست؟قلب و فکر مسخ شده ی من دیگه اوون انرژی سابق و نداره.آره عزیز ،آؤه داداش قشنگم.امروز اوومدم این حرفها رو بهت گفتم که فکر نکنی دوستت ندارم.اینم میگم که باور کنی دوستت دارم. آرزو دارم خدا یکی رو به با محبتیه تو و باخصوصیات تو جلو پام بذاره. از اینها حرفها که بگذریم یه سوال دارم دلم میخواد جوابشو کامل و بنا به تجربیاتتون برام بذارید:
نظر بدید:این سوال راجع به داداش سینا نیست.از متن بالا جداست) شده وقتی با کسی دوست میشید حس کنید که با همه ی علاقعی که بهش دارید یا اوون بهتون داره نمیتونه تنهاییتونه پر کنه؟؟یعنی بچه ی خوبیه ولی قادر به درک حرفهاتون نیست یا این که وقت کافی برای درک حرفهاتون نداره.اوون وقت چی کار میکنید؟با همه ی علاقه تون ولش میکنید؟؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 17 فروردین1385ساعت 11 AM توسط الهه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سلام من الهه 22 سالمه و به اتفاق داداشم سینا جان که 20 سالشه تو این وبلاگ مطلب مینویسیم.
|
| پیوندهای روزانه |
|
نازنین یار یلدا جان آقا آرشیا مریم جان آقا مسعود آقا نمو با یاد اووو نازنین تنهای تنها ریکا خانم حرفهای نگفتنی آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
فروردین 1387 آذر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 |
| نویسندگان |
|
الهه سینا |
|
RSS
|
تا آخرین نفس برای تو